نمی دونم اول خاطراتم رو از چی شروکنم از کجا
بگم از کی بگم .انقد اتفاقات برام افتاده
تو این مدت که فک نکنم تو یه روز بشه اپ کنم.اول می خوام از دانشگاه بگم ما هم
شدیم خانوم مهندس !اول از محلی که قبول شده بودم متنفر بودم و همش ناراحت بودم که
چرا از اونجا قبول شدم ولی رشتم حرف نداره مهندسی معماری قبول شدم!
اه باز یادم رف چی می خواستم بنویسم!آهان مامان
و باباو ابجی با داداش دارن می رن عروسی به منم اسرار کردن ولی نرفتم چون می خوام
چن روز بعد برم دانشگاه تو یه شهر دیگه نمی خوام خسته شم.الان بهترین موقس برا آپ
کردن خیلی وخت بود آپ نمی کردم چون لج کرده بودم تا دانشجو نشدم نمی خوام آپ کنم
!همین!بزارید یه صلواتیم بفرستم الهم صل علی محمدوآله
محمد
کلا خیلی آدم
جالبی هستم از خودم خیلی خوشم می اد.خیلی اجتماعی هستم!مثلا این چی بود گفتم اصلا
چه ربطی داشت؟!فدای خدا بشم که همیشه هوامو داشته یه تشکر هم می خواستم از عشقم
خدا بکنم خلی دوسش دارم .
بچه ها امان
از دست آدمای حسود!حالم از این جور آدما به هم می خوره تو خونمونم چنتاش هستن
!خودمم حسودما ولی نه به اندازه ی بعضیا(به قول خودم غیبت نکن جانم) آخه من با
غیبت کردن کاملا مخالفم .
خیلی اتفاقهای
جالب تو این مدت برام افتاده ولی هیچی تو خاطرم نمیاد هر موقع یادم اومدن حتما
میام اضافه می کنم!
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 17:15  توسط یه دختر
|
نمی دونم یادتو نه یا نه که قبلا چقد نا امید
بودمو جای جای وبلاگمو غم بلعیده بود چن روزی می شه که امیدم برگشته و می خوام به
زندگیم از دیده مثبت نگا کنمو دائما از این دنیای بیچاره ایراد نگیرم ..خدارو دوس
دارم و از دردو دل کردن متنفرم!دوس ندارم یه مذهبیه هیچی نفهم باشم و دوست هم
ندارم بی ایمان باشم گفتم خدا را دوست دارم و همین کافیست بدانید از من!منم از این
به بعد میخوام یه فرد به درد بخور برا جامعم باشم نه یه ناامید نق نقو...دلم برا
اینتر نتو وبلاگم تنگ شده بود اخه به خاطر کنکور خیلی سرم شلوغ بود الان منتظر
جواب انتخاب رشتم.خدا داشته باش! خب دیگه چی می خواستم بگم؟!یادم نمی اد یا اصلا
قرار نبود چیزی بگم.قبلا شعر می گفتم ولی الان دیگه نمی گم دوس دارم بنویسم تا
خیال بافی کنم...اینم گفته باشم مطالب وبلاگمو کلا عوض کردم آخه فقط چرت و پرت
بودنو عصاب خورد کن!دیگه بسه برام تحمله اون همه درد...تمومش کن دنیا یا بزار
پیاده شم!فقط همین

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 12:26  توسط یه دختر
|
شکر خدای را که امید نا امیدان است ...
راهی می خواهم تا تو را در یابم و آنگونه که
شایسته ی توست تو را فرمان برم ...کشورهای
غربی تنها از یک چیز بیم دارند آن هم دین مبین اسلام !آنها بهتر از هر کس به دین
ما آشنا هستند و این آشنایی به آنها اجازه ی پا دراز به این مملکت نمی دهد و مثل
موش موزی شروع به جویدن پایه ی دین هستند که این پایه چیزی نیست جز حجاب!خودم آدم
باحجابی نیستم ولی با حجابی را دوست دارم!یه مثل برای پذیرفتن اینکه حجاب منطقی و
به نفع خودمان است:شما زن و شوهر کشاورزی را در نظر بگیرید شوهر در مزرعه کار می
کند و ساعت ناهار است و زن قرار است برای شوهر غذای گرمی را ببرد زن غذا را به یک
قابلمه می ریزد و بعد به یک پارچه ی ضخیم می ببندد تا وقتی که در راه مزرعه هست
غذا سرد و از دهن نیفتد و ارزش خود را از دست ندهد و این پارچه که مایه ی عابروی
غذا است در حکم حجاب یا چادر مقدس زن است که او را از گرگهای زمانه در امان می
دارد و عابروی او را حفظ می کند!واالسلام
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 15:34  توسط یه دختر
|
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 18:7  توسط یه دختر
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 20:36  توسط یه دختر
|